تبليغاتX
کلبه عشق - نامه احساس


کلبه عشق

در غم دوست در این میکده فریاد کشم دادرس نیست که در هجرش داد کشم

نامه ي احساس

با سلامي مي كنم اغاز اين احساس زخمي را مهربان بي

 من خيالت سبز روزگارت خوش نگاهت اسمان باشد باز هم بي

 شكوه و ناله از تو مي خواهم بگويي حال شب خوب است ماه قلبت

 با ستاره اشتي كرده از پرستو ها خبر داري من شنيدم مهرباني

 باز بيمار است گونه ي احساس تبدار ست لحظه هاي خاطره تنها ترين

 هستند راستي يك قاصدك مي گفت بي وفايي مدتي در خانه ات مانده روز

 و شب سر گرم او هستي با خودم گفتم حقيقت نيست تا كه ناگه يك شب

ابري زير بارا ن دل تنگم قاصدك امد با تمسخر گفت پيغامي رسيد از او ناگهان

 بغضم به حرف امد قاصدك از اه من لرزيد بگذريم از اين حكايت ها  خسته از

 اين حرف ها هستي قصه ي دل تنگي من هم كه بي پايان و طولاني است راستي

 يك وقت اگر خواستي از حال قلبم با خبر باشي هر كجا ايينه اي ديدي تر ك خورده

 حال قلبم را بپرس از او  خوب مي داند لحظه ي طغيان احساس است نامه ي

من رو به پايان است مهربان من خدا حافظ


نوراني از اندوه

اين لحظه خواهد رفت مثل پرستو هاي بي برگشت مثل نگاه بيد هاي

 خيس و باراني مثل تمام خاطرا خوب بايد براي رفتن از امروز

 ره توشه اي برداشت فردا براي درك تنهايي مهلت نمي يابيم امروز

بايد ديد لبخند پاك و ساده ي خورشيد را در روز اندوه سرخ اسمان

 را در غروبستان بي تابي مهتاب را در شب بايد به باران رفت وقت

 چكيدن بر دل اندوه هنگام بازي با نگاه برگهاي تشنه و خاموش

 بايد به فردا گفت مي ايم با دست هايي از دل خورشيد با چشم هايي

مثل صياد تمام لحظه هاي عشق نوراني از لبخند  نوراني از اندوه بايد به

 فردا گفت مي ايم


دليل انتظار

اي دليل انتظار من به رسم فصلهاي سبز ارزو از تولد تو حرف

مي زنم از شروع جنبش نگاه در نسيم پاك كوچه هاي خاطرات از

 طلوع صبح امنيت به ميزباني خيال تو در غروب لحظه هاي تلخ

 آن زمان خستگي بهانه بود اضطزاب بي صداي من در نگاه عشق

 مي شكفت  دست باغ رو شده بود غنچه هاي نوراني لحظه هاي خوبي را

 با شكفتن مهتاب پخش مي كرد ند تا كه نم نمي پاشيد عشق نذر باران شد

 زير گريه هاي ابر من تو را صدا كردم لحظه اي كه خنديدي ان تبسم زيبا

در دل پريشانم رنگ گريه باران شد بي قراري من و ابر دست در دست

يكديگر دادند تا غرور سر به زير ما در سكوت گم نشود شب مقدس و زيبا مثل يك تولد بود 


 

بازگشت

تو باز مي گردي به خاطر همه ي انتظار هاي قشنگ تو باز مي ايي

كه چشم هاي مرا شاعرانه دوره كني و خواب پنجره ها را بگير از شب

 عشق دوباره خاطره ها را به اسمان بدهي و هر زمان كه تو بذر نگاه پاشيدي

 ستاره زاده شود هنوز شاخه گل كوچكي كه مي داني درون گلدان است ولي دلش

 كه زماني به رنگ اتش بود شكستو كاغذي است و من به ياد تو ان را هنوز

 مي بويم تو باز مي گردي نگاه منتظر است اگر نيايي  تو ستاره مي ميرد .

قلب كوچك احساس مي گيرد نه اسمان ابي است و نه نگاه درخشان ماه

 رويايست تو باز مي ايي به رنگ پرتو عشق و دست هاي مرا غرق نور

خواهي كرد دوباره شاخه ي گل را تو اب خواهي داد و مهر مي تابي

 تو باز مي گردي به خاطر همه ي انتظار هاي قشنگ

 

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 13:42 توسط میثم | |


Design By : Night Skin