کلبه عشق
در غم دوست در این میکده فریاد کشم دادرس نیست که در هجرش داد کشم
اگر به شما گفتند فردا قرار است بمیرید چه کار میکردید؟ اگربه من گفتند که فردا فراراست زحمت را کم کنی اولین کار یکه میکردم خوشحال میشدم نمیدانم چرا؟ شاید هم اینطور نبود. دلم میخواست قبل از مردن میرفتم همه جاهایی که برای من خاطرات خوشی داشتند می دیدم .که جاهای زیادی هم نبود بعد چند تا کوزه گل میگرفتم ومیگفتم که انها را بالای سرمن بکارند بعد می رفتم پهلوی کسی که توی دنیا بیشتر از همه دوستش دارم. بله همانکسی که حاضرم به خاطرش دست به همه کاری بزنم بهش میگفتم حرف نزن فقط دلم میخواهد که سیر ببینمت هرچند که چند صباحی دیگر به من خواهی پیوست چون که می د انم اون دوری مرا تحمل نخواهد کرد.و شاید اینطور نباشد وهمه اش یک بازی باشد شاید با مردن من راحت شود ونفس راحتی بکشد اما مطمئنم یاد منن همه جا غذابش خواهد داد. اصلا نمیدانم این ها که مینویسم درست است یا غلط فقط می خوام یه چیزی گفته باشم ولی حس درونم است بعد به او خواهم گفت که درزندگی هیچ کس را مثل تو دوست نداشتم و نخواهم داشت هر چند موقعیت اجازه نمیداد ابراز کنم که من تورا دوست دارم ودر آخر به او میگفتم که دلم نمی خواهد برای من گریه کنی چون خوشحالم میروم وهم آغوشی تورابا یکی دیگر را نمیبینم .چون تحمل این از همه چیز سختر و عذاب آورتر است فکرکنم بعداز این حرفها اشک اگر به من اجازه نمیداد که حرف بزنم واز کسی که دوستش دارم جدا شوم برای همیشه آری برای همیشه ودر آخر میرفتم جایی که تنها و دور از همه تا خداوند متعال جانم را بگیرد هر چند که آرزو داشتم خدا جانم را درآغوش عشقم ازمن بگیرد اما لیاقتش را نداشتم. دوستان عزیز یه خواش دارم برای سلامتی یک عشق یه دوست دعا کنید اون تنها امید یک نفره همه کسش است عاجزانه ازتون میخوام براش دعا کنید به نیت سلامتی اش هر روز یکصد صلوات بفرستید . عشق يعني با غم الفت داشتن سوختن با درد نسبت داشتن عشق دريک جمله يعني انتظار انتظار روز رجـــعت داشتن عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني در جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشمان تر عشق يعني سر به در آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختــن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني انتـــظار و انتـــظار عشق يعني هرچه بيني عکس يار عشق يعني ديـده بر در دوختـن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني با پرستو پر زدن عشق يعني آب بر آذر زدن عشق يعني سوز ني آه شبان عشق يعني معني رنگين کمان عشق يعني با گلي گفتن سخن عشق يعني خون لاله بر چمن عشق يعني شعله بر خرمن زدن عشق يعني رسم و دل برهم زدن عشق يعني يک تيمم يک نماز عشق يعني عالمي راز و نياز عشق يعني چون احسان پا به راه عشق يعني همچو يوسف قعر چاه عشق يعني بيستون کندن به دست عشق يعني زاهد اما بت پرست عشق يعني همچومن شيدا شدن عشق يعني قلــه و دريا شدن عشق يعني يک شقايق غرق خون عشق يعني درد ومحنت دردرون عشق يعني يک تبلور يک سرود عشق يعني يک سلام و يک درود عشق يعني جام لبريز از شراب عشق يعني تشنگي يعني سراب عشق يعني حسرت شبهاي گرم عشق يعني ياد يک روياي نرم عشق يعني غرقه گشتن در سراب عشق يعني حلقه هاي بي حساب عشق يعني تا ابد بي سرنوشت عشق يعني آخــرخط بهـشــت عشق يعني گم شدن در لحظه ها عشق يعني آبـي بي انتـــها عشق يعني زرد تنها و غريب عشق يعني سرخي ظاهر فريب عشق يعني تکيه بر بازوي باد عشق يعني حسرتت پاينده باد بوي عشق شب، همه دروازههايش باز بود آسمان چون پرنيان ناز بود گرم، در رگ هاي ما، روح شراب همچو خون ميگشت و در اعجاز بود با نوازشهاي دلخواه نسيم نغمههاي ساز در پرواز بود در همه ذرات عالم، بوي عشق زندگي لبريز از آواز بود بال در بال كبوترهاي ياد روح من در دوردست راز بود مرثيههاي غروب افق ميگفت: - « آن افسانهگو -«آن افسانه گوي شهر سنگستان، به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارتگو» سفر كردهست شفق ميگفت: «من ميديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ، ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كردهست.» سپيدار كهن پرسيد: - «به فريادش رسيد آيا،«حريق و سيل يا آوار»؟» صنوبر گفت: - «توفاني گرانتر زانچه او ميخواست، پيرامون او برخاست كه كوبيدش به صد ديوار و پيچيدش به هم طومار!» سپاه زاغها از دور پيدا شد سكوتي سهمگين بر گفتگوها حكمفرما شد. پس از چندي، پر و بالي به هم زد مرغ حق، آرام و غمگين خواند: -«دريغ از آن سخن سالار كه جان فرسود، از بس گفت تنها درد دل با غار... !» توانم گفت او قرباني غمهاي مردم شد صداي مرغ حق در هاي و هوي شوم زاغاني كه، همچون ابر، رخسار افق را تيره ميكردند، كمكم محوشد، گم شد! گل سرخ شفق پژمرد، گوهرهاي رنگين افق را تيرگيها برد صداي مرغ حق، بار دگر چون آخرين آهي كه از چاهي برون آيد (چه جاي چاه، از ژرفاي نوميدي) چنين برخاست: -«مگر اسفندياري، رستمي، از خاك برخيزد كه اين دلمرده شهر مردمانش سنگ را زان خواب جاوديي برانگيزد.» پس از آن، شب فرو افتاد و با شب پرده سنگين تاريكي، فراموشي پس از آن، روزها، شبها گذر كردند سراسر بهت و خاموشي پس از آن، سالهاي خون دل نوشي هنوز اما، شباهنگام شباهنگان گواهانند كه آوايي حزين از جاي جاي شهر سنگستان بسان جويباري جاودان جاريست... مگر همواره بهرامان ورجاوند، مينالند، سر درغار «كجايي اي حريق، اي سيل، اي آوار!» در پي هر خنده خنده را تا ياد دارم، شاد و شيرين و شكرريز است چهرههايي هست اما اين زمان پيش چشم ما و پيرامونمان خندههاشان شوم و تلخ و نفرتانگيز است خنده پيروزي يغماگران سنگدل جمعي كه ميخندند خوش، بر گريههاي ديگران! غافلاند اينان كه چشم روزگار با سرانجام چنين خوش خندههايي آشناست گريههايي در پي اين خندههاست در پي هر گريه من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار اشك بارد زار زار دل نميسوزانم اي ياران، كه فردا بيگمان در پي اين گريه ميخندد بهار. ارغوان ميرقصد، از شوق گلافشاني نسترن ميتابد و باغ است نوراني بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست گريه كن! اي ابر پربار زمستاني گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني! گفته بودند از پس هر گريه آخر خندهايست اين سخن بيهوده نيست زندگي مجموعهاي از اشك و لبخند است خنده شيرين فروردين بازتاب گريه پربار اسفند است. اي زمستان! اي بهار بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار: گريه امروز ما هم، ارغوان خنده ميآرد به بار عدالت گفت روزي به من خداي بزرگ نشدي از جهان من خشنود! اين همه لطف و نعمتي كه مراست چهرهات را به خندهاي نگشود! اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد عشق، اين گوهر جهان وجود اين بشر، اين ستاره، اين آهو اين شب و ماه و آسمان كبود! اين همه ديدي و نياوردي همچو شيطان، سري به سجده فرود! در همه عمر جز ملامت من گوش من از تو صحبتي نشنود! وين زمان هم در آستانه مرگ بيشكايت نميكني بدرود! گفتم: آري درست فرمودي كه درست است هرچه حق فرمود خوش سراييست اين جهان، ليكن جان آزادگان در آن فرسود جاي اينها كه بر شمردي، كاش در جهان ذرهاي عدالت بود شادي غم دنيا نخواهد يافت پايان خوشا در بر رخ شاديگشايان خوشا دلهاي خوش، جانهاي خرسند خوشا نيروي هستيزاي لبخند خوشا لبخند شاديآفرينان كه شادي رويد از لبخند اينان نميداني- دريغا- چيست شادي كه ميگويي: به گيتي نيست شادي نه شادي از هوا بارد چو باران كه جامي پر كني از جويباران نه شادي را به دكان ميفروشند كه سيل مشتري بر آن بجوشند چه خوش فرمود آن پير خردمند وزين خوشتر نباشد در جهان پند اگر خونين دلي از جور ايام « لب خندان بياور چون لب جام» به پيش اهل دل گنجيست شادي كه دستاورد بيرنجي ست شادي به آن كس ميدهد اين گنج گوهر كه پيش آرد دلي لبخندپرور به آن كس ميرسد زين گنج بسيار كه باشد شادماني را سزاوار نه از اين جفت و از آن طاق يابي كه شادي را به استحقاق يابي جهان در بر رخ انسان نبندد به روي هر كه خندان است خندد چو گل هرجا كه لبخند آفريني به هر سو رو كني لبخند بيني چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند ز عمرت لحظه لحظه ميربايند گذشت لحظه را آسان نگيري چو پايان يافت پايان ميپذيري مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم به هر حالت تبسم كن، تبسم گام نخستين با من سخن ميگويد اين بيد كهنسال ميبيندم سرگشته و برگشته احوال اين چهره در گيسو نهفته اين در گذرگاه زمان، با رهگذاران روزي هزاران قصه ناگفته، گفته. گر گوش جانت هست هر برگش زبانيست با هر زبانش داستانيست من هر سحر ميخوانمش، چونان كتابي ميتابد از او در وجودم آفتابي هر روز در نور و نسيم بامدادان با اولين لبخند خورشيد با من سخن ميگويد اين بيد: «ميداني، اي فرزند، روزي، روزگاري فرمان پاك اورمزدت كارفرما آيين مهرت رهنما بود؟ نيروي تدبير تو، نور دانش تو بر نيمي از روي زمين فرمانروا بود؟ انديشه نيكت چو خورشيدي فرا راه گفتار نيكت، پرتوي از جان آگاه كردار نيكت، سروري را رهگشا بود آن روزگاران كهن را ياد داري؟ ميبيني اكنون در چه حالي، در چه كاري؟ ميداني آيا تخت و ايوانت كجا بود؟ اي مانده اينك، بسته در زنجير تحقير زنجير تقدير زنجير تزوير زنجير... كي جان آزادت به دورانهاي تاريخ با اين همه خواري، زبوني آشنا بود؟ افسوس، افسوس زهر سياه نااميدي اين قوم را مسموم كردهست احساس شوم ناتواني آن عزم چون پولاد را چون موم كردهست ديريست دلها و روانها از پرتو خورشيد دانش دور ماندهست وان ديده در هر زبان بيدار، انگار دور از جهان روشنايي، كور ماندهست زنجير صد بندت بر اندام است هرچند هرچند ميسايد تو را زنجير صد بند هرچند دشمن مانند بيژن در بن چاهت نشاندهست بيرون شدن زين هفتخوان را چاره ماندهست گام نخستين: همتي در خود برانگيز برخيز ! در دامان فردوسي بياميز شهنامه او مينمايد گوهرت را انديشه او ميگشايد شهپرت را جانداري او ميرهاند جانت از رنج يكبار ديگر بر ميافرازي سرت را فردوسي، اين داناي بيناي بشردوست باغ خرد را در گشودهست در مكتب «دانا تواناست» راه رهايي را نمودهست در هر ورق نيروي دانش را ستودهست شهنامهاش، آزادگي را زادگاه است آزادگان پاک جان را زاد راه است نيكي، درستي، مهر، پاكي، مكتب اوست ناداني و سستي، كژي، انديشه بد در پيشگاه او گناه است بر رسم و راه داد ميخواهد جهان را همواره سوي داد خواند مردمان را دشت سخن را طبع سرشارش سمند است پندي اگر ميبايدت دنياي پند است هرگز نه اهل ماتم و تسليم و خواري هرگز نه اهل ناله و نفرين و زاري حتي در آن دوران كه پيري مستمند است سوي پديد آرنده گردون گردان چون رعد، فريادش بلند است! خورشيد شعرش، خون تازهست در پيکر پژمرده تو گفتار نغزش نور و نيروست در هستي سردرگريبان برده تو! برخيز! در دامان فردوسي بياويز گام نخستين است و گام آخرين است راهي كه از چاهت برون آرد همين است نور عشق رهروان كوي جانان سرخوشاند عاشقان در وصل و هجران سرخوشاند جان عاشق، سر به فرمان ميرود سر به فرمان سوي جانان ميرود راه كوي ميفروشان بسته نيست در به روي بادهنوشان بسته نيست باده ما ساغر ما عشق ماست مستي ما در سر ما عشق ماست دل ز جام عشق او شد مي پرست مست مست از عشق او شد مست مست ما به سوي روشنايي ميرويم سوي آن عشق خدايي ميرويم دوستان! ما آشناي اين رهيم ميرويم از اين جدايي وارهيم نور عشق پاك او در جان ما مرهم اين جان سرگردان ما آنگاه که غرور کسی را له میکنی آنگاه کاخ آرزوهای کسی را را ویران می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که حتی گوشیت را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی به سوی کدام قبله نماز میگذاری که دیگران نگزارده اند. استقامت مادر،كوه و محبت او دريا و بوي او نسيم بهشتي است. *** بزرگترين فن زندگي استفاده از فرصت هاي بينظير است كه بر ما ميگذرد *** آنجا كه حقيقت نباشد همه چيز پست و زشت و مبتذل است *** هرگز حوصله را از دست ندهيد اين آخرين كليدي است كه در را خواهد گشود *** اگر همه مردم ميدانستند كه هر يك در غياب هم چه ميگويند به طور قطع 4نفر دوست در دنيا باقي نميماند *** دو كلمه ‹آري› و ‹نه› كه تلفظشان آسان است كلماتي هستند كه براي گفتن آنها انديشه و مطالعه فراوان لازم است *** اگر نم توان با مار درآويخت ميتوان آن را به نواي ني محسور كرد *** اگر باغباني هنر نبود احساسات لطيف مي پژمرد و اگر احساسات لطيف نبود آدمي از ببر و پلنگ مخوفتر و خونخوار تر ميگرديد *** مادر با دستي گهواره كودك و با دستي ديگر دنيا راتكان مي دهد *** گرسنه اي كه سيرش كرديد هرگز شما را نخواهد گزيد.فرق ميان سگ و پشه در همين يك نكته است *** تا زماني كه ميتواني عشق بورز نگذار هيچ چيز ديگري تو را اندوهگين ساز *** انسان نميتواند بدون رنج و عذاب خود را بسازد زيرا هم سنگ است و هم سنگ تراش *** اشك هاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خشبختي هاست *** انسان خود را نمي شناسد مگر در هنگام فقر و بد بختي *** خنده بهترين اسلحه جنگ با زندگي است *** مردم در يك چيز با هم مشتركند آنهم اينكه همه با هم فرق دارند *** يادت باشه هر وقت به قله كوه رسيدي كوه نوردي تمام نشده به بازگشت بيانديش *** وقتي برگ هاي پاييزي را زير پا له مي كني يادت بيار كه روزي به تو نفس هديه كرده بودند *** ميدوني رو چند پايه ايستاده؟ 1-فراموش كردنه گذشته.2-غنيمت شمردن حال. 3-ساختن آينده *** نه چندان نرمي كن كه بر تو دلير شوند و نه چندان درشتي كن كه از تو سير شوند *** نه طوطي باش كه گفته ديگران را تكرار كني ، نه بلبل باش كه گفته خود را هدر دهي *** وقتي با دوستانت دعوا مي كني تازه مي فهمي آنها چقدر از اسرارت باخبرند *** مرگ از زندگي پرسيد چرامن تلخم و تو شيرين؟ زندگي گفت: چون من دروغم و تو حقيقت *** غريبانه ترين لحظات چشمهايم رابه توميبخشم تابه يكرنگي من شك نكني *** قلم از بی وفایی ها شکایت میکنم بنویس قلم از این جدایی ها حکایت میکنم بنویس قلم بنویس از این دردی که ناممش هست تنهایی قلم بنویس کاین شبها بود حالم تماشایی قلم بنویس از هجران واز درد فراق یار قلم بنویس درد دل که دارم درد دل بسیار قلم بنویس تا یارم بخواند روزی این خط را که من خو کرده ام با غم نشاید ترک عادت را 12اردیبهشت تولد تنها دوستمه خودش میدونه دویونه وار دوستش دارم متولد می شوی که آسمان پر از ستاره شود؟؟؟؟؟؟؟؟ پس ای بهترین بهترین ها و ای دوست دارترین دوست داشتنی ها بار الهی هیچ وقت این عشق را ازمن نگیر خواستی بگیری با جانم هر دورا بگیر عشق یعنی مستی و دیوانگی . عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی خون لاله بر چمن دیوار اتاقت از عکسم خسته شه می رم تا بارون منو یاد تو نندازه می رم یه جای تازه می رم با چشمای خیس و قلبی بی گناه می رم حتی نمیندازی به من یک نگاه هر جا می رم اما بازم یادت میفتم اینو به همه گفتم کاش می شد تو ببینی اینجا چه تنهام وقتی تو نباشی به هم می ریزه دنیام اینجا کسی نیست با چشمای نازو روشن بی تو چه غریبم من از هر جا رد می شم می یاد عکست روبروم سوخته تو آتیش عشقت شهر آرزوم دارم آروم آروم مرگ و به جون می خرم دیدی چی اومد سرم می رم جای من اینجا نیست عشق تو زیبا نیست رویا نیست می رم جایی که دریا نیست اسم تو رو ماه نیست غوغا نیست $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ از زندگی چه آموخته ایم: آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان مي شود. آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت . آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشقش شويم . آموخته ام که اين عشق است که زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان . آموخته ام که تنها کسي مرا شاد ميکند ، که بمن ميگويد « تو مرا شاد کردي » آموخته ام که گاهي مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است . آموخته ام که مهم بودن خوبست ولي خوب بودن مهمتر است . آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده ميشود « نه » گفت آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم . آموخته ام که زندگي جديست ولي ما نياز به «دوستي» داريم که لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم . اموخته ام که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش. آموخته ام که زير پوست سخت همه افراد کسي وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد. آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ، پس من چگونه ميتوانم همه چيز را در يک روز بدست آورم . آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد. آموخته ام که وقتي با کسي روبرو ميشويم ، انتظار لبخندي از سوي ما دارد. آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که ميتوان با آن نگاه را وسعت بخشيد . آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد. آموخته ام که به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست . آموخته ام که خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن . و آموخته ام که قطره درياست ، اگر با درياست . و آموخته ام که عشق ، مهرباني ، گذشت ، صداقت وبلند نظري خصلت انسانهاي انسان است. $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ عشق واقعی من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ تو اون فرشته اي که وقتي در فصل بهار قدم ميزني برگ درختان انتظار پاييز را ميکشند تا به جاي پاهايت بوسه بزنند در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد... در يک ساعت مي شه يک نفر رو دوست داشت و در يک روز فقط يک روز مي شه عاشق شد ولي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد هیچ کس از راز دلم آگاه نیست.هیچ کس ازآه دلم به جزقلب تو خبرندارد.من درمسیرقلب توام.چون مسافری و مقصدم افق دورچشمان توست اگه یه روز خواستی بری حتما خبرم کن قول میدم ازت نخوام بمونی ولی ازت میخوام زود برگردی يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم. بازهم کبوتراحساسم بال می گشاید تادرآبی بی کران آسمان قلبت به پروازدرآید.گویا سالهاست که مفهوم پرواز درگنجایش ذهنش نیست. اي کاش از بدو تولد کور بودم تا که هيچگاه درياي عشق را در چشمان مليح و فريبايت نمي ديدم سرو اسوه مقاومت و پايداريست من يه سروم چون تو ريشه مني اگه شب خوابت نبرد به آسمون نگاه کن.ستاره هارو بشمار کم اومد!برو قطرات بارون رو بشار.کم اومد! به عشق من فکر کن چون براي تو هرگز کم نمي ياد اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه دوستت دارم.به وسعت یه کهکشان.ای نام تو مرهم روح و روانم می خوانم از تو و می گویم که به پای تو مانند شمعی آب می شوم تا پایان. مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود پازل دل يكي رو بهم ريختن هنر نيست.هر وقت تونستي با تيكه هاي شكسته ي دل يك نفر يك پازل جديد براش ساختي هنر كردی درشیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشک رابر لبانم احساس کردم وفهمیدم که این بوسه جدایی است. اگه سلطنت بلد نباشم سلطنت نميکنمٍ اگه زندگی بلد نباشم زندگی نميکم اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطره تو ياد ميگيرم $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ واي، باران؛ باران؛ $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
![]()
![]()
![]()
متولد می شوی که رودها تا همیشه جاری باشند؟؟؟؟؟؟
چه تولد زیبایی............
بی شک متولد می شوی تا مهتاب برای همیشه بدرخشد
آری
تو متولد می شوی تا یک نفر را دوست داشته باشی
اما او تو را دوست نداشته باشد...........چه تولد غمگینی
تو متولد می شوی که یک نفر تو را دوست داشته باشد
اما تو او را دوست نداشته باشی...........باز هم چه تولد غمگینی
با تولد تو جهان برای یک نفر سخت زیبا شدددددددددد
و همان یک نفر سخت دیوانه ![]()
![]()
![]()
هزار و هزاران بار تولد زیبایت مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی درجهان رسوا شدن
عشق یعنی سست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن با ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
**************
عشق یعنی...!
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراغش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
**************
عشق یعنی...!
عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمم,یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
**************
عشق یعنی...!
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچویوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من دریا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی درجهان رسوا شدن
عشق یعنی سست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن با ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
**************
عشق یعنی...!
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراغش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
**************
عشق یعنی...!
عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمم,یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
**************
عشق یعنی...!
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچویوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من دریا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود
میرم برای همیشه:
می رم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است
از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني
تو مثل چشمه نوشين کوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني،تو روح باراني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
- نه، از آن پاکتري.
تو بهاري؟ نه،-بهاران از توست.
از تو مي گيردوام، هر بهار اينهمه زيبايي را.
گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!
در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم،
-مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
-که مرا، زندگاني بخشد.
وتو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
آه مي بينم،مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
که تو خواننده شعرم باشي.
-راستي شعر مرا مي خواني؟-
نه،دريغا،هرگز،
باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
- کاشکي شعر مرا مي خواندي!-
وقتي تو نيستي، خورشيد تابناک،
شايد دگر درخشش خود را،
و کهکشان پير گردش خود را
از ياد مي برد. و هر گياه،
از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.
افسوس!
آيا چه کسي تو را،
از مهربان شدن با من، مايوس مي کند؟
اي مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه هاي دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
اي قامت بلند مقدس،تنديس جاودان،
اي مرمرسپيد،
اي قامت بلند اي از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سربلند بسي پاکبازتر
اي آفتاب تابان
از نور آفتاب بسي دلنوازتر
اي پاک تراز برفهاي قله الوند،
تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي کني.
وبا نوازشت،اين خشکزار خاطره ام را،
آباد مي کني.
اي مرمر بلند سپيد،اي پاکي مجرد پنهان
مهر سکوت را ،زين سنگواره لب سرد ساکتت
-بردار
اي آفريده من،با واژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را.
اما،اي آفريده من!
-نه، اي خود تو آفريده مرا،
-اينک،
با من چه مي کني؟؟؟؟؟؟!!!!!!
اي بلند اندام،سياه جامه به تن،دلبر دلير، آن شير
بيا که ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار که هرگز
-دري دگر زده است
در انتظار اميدم،در انتطار اميد
طلوع پاک فلق را،چه وقت آيا من
به چشم- غو طه ورم در سرشک-
خواهم ديد؟؟؟!!!
تو اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن
به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
که کوچکم،که ذره ام
مرا ز شرم مهر خويش آب کن
مرا به خويش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن
- دوباره آزادي؟
مگر به خواب ببينم،
- شبي بدين شادي
اگر تو باز نگردي،به طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را
زنام مادر خود بيشتر صدا زده است
چگونه با چه زباني به او توانم گفت:"که بر نمي گردي"
ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوري ست هميشه،
هميشه بي تصوير،هميشه بي تعبير
دوباره با من باش! پناه خاطره ام
اي دو چشم،روشن باش!(فانوس روشن باش)
من ندانم که کيم ،من فقط مي دانم
که تويي،شاه بيت غزل زندگيم
| Design By : Night Skin |


