تبليغاتX
کلبه عشق


کلبه عشق

در غم دوست در این میکده فریاد کشم دادرس نیست که در هجرش داد کشم

گل اميد

هـوا هـواي بـهـار اسـت و بـاده بـاده نـاب

به خنده خنده بنوشيم ‚جرعه‌جرعه شراب

در اين پـياله ندانـم چه ريـختـي پيـداست

كـه خوش به ‌جان هم افتـاده‌اند آتش و آب

فـرشتـه روي مـن اي آفـتــاب صبـح بـهــار

مــرا بـه جـامـي از اين آب آتـشيـن دريــاب

به‌جـام هستي‌ما اي شراب‌عشق‌بجوش

بــه بــزم سـاده مــا اي چــراغ مــاه بـتـاب

گــل امـيـد مـن امـشب شكفته در بر مـن

بـيا و يك نفس‌اي چشم سرنوشت بخواب

مـگــر نـه خــاك ره ايــن خـرابـه بــايــد شد

بـيـا كـه كـام بـگيـريـم از ايـن جـهـان خـراب

 

 

آواره

نيمه شب بود و غمي تازه نفس

ره خـوابــم زد و مـــانــدم بــيــدار

ريــخــت از پــرتـو لــرزنـده شـمــع

ســايـــه دسـتــه گلـي بـــر ديـوار

هـمـه گـل بود ولي روح نداشـت

سايـه‌اي مـضـطـرب و لــرزان بود

چهره‌اي سرد و غم انگيز و سياه

گــويـيـا مــرده ء سـرگــردان بـــود

شمع خاموش شد از تـنـدي بـاد

اثــر از ســايــه بـــر ديــوار نـمــانـد

كس نپرسيد كجا رفت ؟ كه بود ؟

كــه دمـي چـنـد در ايـنـجا گذرانـد

ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ

جسم درمانده‌ام  از روح جـداست

مــن اگــر سايــه ء خـويـشم يـا رب

روح آواره مـن كـيـست ؟ كجاست ؟

 

آفتاب پرست

در خانه خود نشسته‌ام نـاگاه

مـرگ آيد و گويـدم ز جا برخيـز

اين جامـهء عاريـت بدور افـكـن

ويـن بـاده جـانـگـزا بـكامـت ريز

خواهم كه مگر ز مرگ بـگـريزم

مي‌خندد و مي كشد در آغوشم

پـيـمانه ز دست مـرگ ميـگيرم

ميـلـرزد و با هـراس مي نوشم

آن دور در آن ديــار هـول انـگـيــز

بي روح فسرده خفـته در گـورم

لـب بر لـب من نهـاده كـژدمـها

بـازيـچه ء مار و طعـمـهء مـورم

در ظلمت نيمه شب كه تنها مرگ

بنشسته به روي دخمه ها بيدار

وامـــانــده مــار و مـــور و كـــژدم را

مي كاود و زوزه مي كشد كفتار

روزي دو به روي لاشه غوغايي است

آنـگـاه سـكـوت مـي كـنـد  غـوغـا

بــرويـد ز نـسـيــم مــرگ خـاري چـنـد

پــوشد رخ آن مـغـاك وحـشـت زا

سالي نگذشته استخوان من

در دامن گور خـاك خواهد شد

و ز خـاطـر روزگـار بي انـجـام

ايـن قـصه دردنـاك خـواهد شد

اي رهـگـذران وادي هـستـي

از وحشت مرگ مي زنم فرياد

بر سينـه سرد گور بايد خـفـت

هر لحظه به مار بوسه بايـد داد

اي واي چه سرنوشت جانسوزي

 

اينـست حـديث تلـخ ما اينست

ده روزه ء عـمـر بــا هـمـه تـلـخي

انصاف اگر دهيم شيرين است

از گـور چـگـونه رو نـگـردانـم

مـن عـاشق آفـتـاب تـابـانم

من روزي اگر به مرگ رو كردم

از گفته ء خويشتن پشيمانم

من تشنهء اين هواي جان بخشم

ديـوانـه ايـن بـهــار و پــايـيــزم

تـا مرگ نيامده ست برخيـزم

در دامــن زنــدگي بــيــاويــزم



فـال حـافـظ

درآمد از در ، خندان لب و گشاده جبين ،

كـنـار من بنشست و غـبـار غم بنشاند

فشرد حافظ محبوب را به سينه خويش

دلم به سينه فرو ريخت! ‌« تا چه خواهي خواند! »

به ناز ، چشم فرو بست و صفحه‌اي بگشود ،

ز فرط شادي كوبيد و پاي و دست فشاند!

مرا فشرد در آغوش و خنده‌اي زد و گفت :

« رسيد مژده ، كه ايام غم نخواهد ماند! »

هزار بوسه زدم بر ترانه استاد

هزار بار بر آن روح پاك ، رحمت باد!

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:22 توسط میثم | |

سلام خدمت همه عاشقان (البته عاشقان واقعی) 

 

 دوستان عزیز دلم میخواد این مطلب را تا آخر بخونید و نظرتون رو در این باره بدونم

 

میگویند عشق زیباست .

 

میگویند: عشق برترين هنر زندگي‌ست به جادو مي‌ماند و معجزه مي‌كند.

میگویند: عشق،هنر است. عشق ورزيدن،‌مهارت نيست  

 عشق،پرنده‌اي نغمه‌خوان است و.... 

 

آیا این چنین است که میگویند؟

 

آیا واقعیت چنین است که میگویند؟

 

 

کاش اینطور بود. کاش اینطور بود که شاعران می سرایند

 

و کاش اینطور بود که نویسندگان مینویسند و کاش....

  

ولی به نظر من اصلا این طور نیست

 

 

البته ما به عشق لیلی و مجنون و خسرو و شیرین

 

و شیرین فرهاد و...

 

ارزش و احترام خاصی قائل هستیم چون اینها واقعا عشقشون سالم بود اینها عشقشون

 

کاملا صاف و زلال بود فرهاد به عشق شیرین بیستون را کند. فرهاد بود که به عشق

 

شیرین شب و روز تیشه می زد و... (وارد داستان نمی شوم چون خودتون از من واردین)

 

الان در دوره و زمونه ای که ما  در آن زندگی میکنیم آیا عشق سالم پیدا میشه؟ آیا آیا

 

عشق سالم اصلا وجود دارد؟ اگر وجود دارد پس چرا ما دیگر داستانی مثل داستان

 

لیلی و مجنون و... نمی شنویم ؟

 

عشق دوران قدیم با دوران کنونی ما در حال حاضر 180 درجه فرق کرده . 

 

عشق این دوره زمونه را من به این گونه معرفی میکنم:

 

دختری 14 ساله که دهنش بوی شیر میده دوست پسر داره 

 

و همینطور پسری که هنوز بالای لبش رشد نکرده میره وامیسته سر کوچشون به هر  دختری که میبنه تیکه میندازه و شماره تلفن میده ویا میره چت....

 

با امید اینکه یه دوست دخترپیدا کنه وبه قول خودشون حال کنند. حال این دوتا بعد از چند روزصحبت پای تلفن خودشونو میزنند به ناراحتی و پریشانی .چی شده که خانم یا  آقا همدیگرو امروز ندیدند یا با همدیگه چت نکردند. و به قول خودشون عاشق شدند.

 

حالا جالب این جاست که بعد از چند ماهی که گذشت پسره مثلا دیگه بزرگ شده و

 

به قول معروف دیگه تو مخ زنی وارد شده یعنی یه زید بسش نیست چون پیش

 

دوستاش افت داره که بگند فلانی یه زید داره . دوباره میره سر کوچه و روز از نو

 

روزی از نو

 

از این طرف هم دختره چون بعضی موقع ها که پسره کار داشته و نتونسته بهش زنگ

 

بزنه و حوصله اش سر رفته به نفر بعدی که بهش  تیکه میندازه چراغ سبز نشون

 

میده.

 

حالا این دوتا، میان ادعا میکنن که عاشق شده اند و ادای عاشقا را در میارن .

 

آخه شما به من بگین عشق اینجوریه؟ عاشق یعنی این؟ آخه کجای این کارا عاشقی یه ؟

 

من بخاطر همینه که میگم عشق دیگه از بین رفته .عشق دیگه نابود شده.

 

عشق را  فقط باید در کتابهای قدیمی خوند.

 

حالا شما به من حق میدین که میگم عشق مال زمانهای کهن بود یا نه؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 22:4 توسط میثم | |

میگن هرآدمی یه ستاره داره  ٬ ولی چرا ستاره؟؟؟

چرا یه چیزی که اینقدر دوره و دست ما بهش نمیرسه ؟؟

اگه تنها یه ستاره ٬ پر میزد مثل یه شاهین ٬ میومد پایین پایین

می نشستم من کنارش ٬ می شدم همدم و یارش 

می زدم دست نوازش ٬ به تن براق و نازش

می نشوندمش رو پاهام ٬ یا روی لاله گوشام

می سوزوندمش با اشکام ٬ می کشوندمش به خوابام

مرسوندمش به شبهام ٬ می خوابوندمش رو چشمام

می اُوردمش تو دنیام ٬ نقره ای میشد نفسهام

اگه تنها یه ستاره ٬ آره تنها یه ستاره...

نظر شما در باره ستارتون چیه ؟ اِدامش با شما...

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 14:47 توسط میثم | |

پرونده آدم:

*نامت چه بود؟

    :  آدم

*فرزند؟

    :      من را نه مادري نه پدر ، بنويس اول يتيم عالم خلقت

*محل تولد؟

        :بهشت پاك

*اينك محل سكونت؟

    :  زمين خاك

*آن چيست بر گرده نهادي؟

    :       امانت است

*قدت؟

    :    روزي چنان بلند كه همسايه خدا ، اينك به قدر سايه بختم به روي خاك

*اعضاي خانواده؟

    : حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك

*روز تولد؟

    : در روز جمعه اي ، به گمانم كه روز عشق

*رنگت؟

    : اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه

*چشمت؟

    : رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

*وزنت؟

    : نه آن چنان سبك كه پرم در هواي دوست ، نه آن چنان وزين كه نشينم بر اين زمين

*جنست؟

    : نيمي مرا زخاك ، نيم دگر خدا

*شغلت؟

    :   در كار كشت اميدم ، به روي خاك

*شاكي تو؟

    :       خدا

*نام وكيل؟

    :  آن هم فقط خدا

*جرمت؟

    :    يك سيب از درخت وسوسه

*تنها همين؟

    :      همين !!!

*حكمت؟

    :   تبعيد در زمين

*همدست در گناه؟

    :        حواي آشنا

*ترسيده اي؟

    :          كمي

*زچه ؟

    :     كه شوم من اسير خاك

*آيا كسي به ملاقاتت آمده است؟

    :   بلي

*كه؟

    :        گاهي فقط خدا

*داري گلايه اي؟

    :    ديگر گلايه نه ، ولي ....

*ولي كه چه؟

    :     حكمي چنين ، آن هم به يك گناه؟!!

*دلتنگ گشته اي؟

    :     زياد

*براي كه؟

    :     تنها فقط خدا

*آورده اي سند؟

    :       بلي

* چه؟

    :    دو قطره اشك

*داري تو ضامني؟

    :       بلي

*چه كس؟

    :   تنها كسم خدا

*در آخرين دفاع؟

        :     مي خوانمش ، چنان كه اجابت كند دعا...

 

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 5:36 توسط میثم | |


Design By : Night Skin